قدرت خدا خیلی بیشتر از این حرفاست.(اگه باور نداری بخون)
از خدا جز خدا نخواهید .![]()
روزی روزگاری خداوند تمامی مخلوقات خود را جمع کرده بود، چون روز قسمت بود و خدا قرار بود هستی را قسمت کند.خدا به بندگان خود گفت : چیزی از من بخواهید! هر چه باشد شما را خواهم داد ... سهمتان را از هستی خواهم داد...
خداوند خیلی بخشنده بود و هر که آمد و هر چه خواست به او داد.
یکی بالی برای پریدن می خواست ، دیگری پای دویدن ، دیگری باله برای شنا کردن و ...یکی دریا را انتخاب کردو دیگری آسمان را و ... !
تا نوبت رسید به کرم کوچکی که جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از هستی نمی خواهم ، نه چشمانی تیز بین و نه جثه ای بزرگ و نه پایی و نه بالی ، نه آسمان و نه دریا.تنها کمی از خودت را می خواهم . آیا کمی از خودت را به من می دهی ؟
و خدا کمی نور به او داد.نام این کرم شد کرم شب تاب !
وخدا گفت:آن که با خود نوری دارد بزرگ است، حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشید هستی که در زیر برگی کوچک پنهان می شود!
و رو کرد به بقیه مخلوقات خود و گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست! هزاران سال است که کرم شب تاب روی دامن هستی می تابد.
حتی وقتی ستاره ای در آسمان نیست ،باز هم کرم شب تاب روشن است و می تابد.
کسی نمی داند که این همان نوری است که روزی خداوند به این کرم کوچک بخشیده است!![]()
