تني چند خواستند شراب خانه مردي يهودي را ويران سازند. به مغازه او هجوم برده و مرد را كشان كشان با خود بردند. از قضا به شيخ هادي برخوردند. گفتند اين مرد به مقدسات مذهبي توهين مي كند مي خواهيم مجازاتش كنيم.شيخ در آن غوغا به يكي از شاگردانش گفت: مهر نمازت را طوري در جيب يهودي بگذار كه ديگران نفهمند و او نيز اين كار را كرد. شيخ گفت: حالا معلوم مي كنم كه او مسلمان است يا كافر؟ به يكي از حاضران گفت؛ دست در جيبش كن. او مهر نمازي يافت. شيخ به سردسته آنها گفت:جد بزرگوارت به كافران مي فرمود قو لوا ...الاالله تفلحوا، پيامبر اسلام گروه گروه كافران را تنها با گفتن يك جمله مسلمان مي كرد. تو مي خواهي بر خلاف جدت دستار ببندي اين مرد مي گويد من مسلمانم مهر نماز هم درجيبش است. همه سرافكنده برگشتند. اما يهودي سرگردان كه پي به واقعيت ماجرا برده بود، از حسن سلوك شيخ چنان متحول شد كه مسلمان شد و كلمه شهادتين بر زبان جاري ساخت. |
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 20  توسط مدیریت وبلاگ : بابک بهمن خواه
|
شيخ هادي به شيوه هميشگي نيمه شبي از خواب برخاست و به كنار حوض رفت تا وضو ساخته نماز به جاي آورد. ناگاه مردي كه بر لب بام به دزدي آمده بود با ديدن شيخ خود را باخت و به حياط افتاد. شيخ به سويش رفت گفت: پايت كه نشكست، بيا نان و چاي بخور و بعد برو. و آنگاه شروع كرد به ماليدن پاي او تا دردش كم شود. آن دزد دوستي نيز داشت كه بيرون خانه انتظارش را مي كشيد چون ديد از رفيق خبري نشد بر بام خانه رفت و به حياط نگريست و شيخ را در آن حال ديد شيخ او را نيز دعوت كرد. شيخ هادي به مهمانان ناخوانده غذا و چاي آورد. و آنان كه بزرگواري و چشم پوشي شيخ هادي را مي ديدند از اعمال خود تا ابد توبه كردند. |
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 20  توسط مدیریت وبلاگ : بابک بهمن خواه
|
او از علماي حكيم، رياضي دان، متكلم و فقيه بود. و علماي بزرگي همچون علامه حلي و سيد بن طاووس از محضرش استفاده كردند. وي در بحرين مي زيست و به دعوت دوستان به حله آمد.لباس كهنه مي پوشيد و ظاهري ساده داشت. آن روز كه وارد مجلس بزرگان و اعيان و دانشمندان حله شد، در همان پايين مجلس جايي را براي خود برگزيد.در آن مجلس مسائل فقهي و علمي از نظرها گذرانده مي شد و طلاب در مورد مسائل مختلف علمي به بح و گفتگو مي نشستند. ابن ميثم وارد بحث آنان شد و نظريات ضد و نقيض آنان را با دلايلي محكم رد نمود وجوابهاي صحيص را ارائه نمود. او كه تبحر علمي خود را نمايان نمود، به دليل لباس كهنه مورد بي مهري قرار گرفت. آري رذايل و زشتي ها تنها در دروغ و تهمت خلاصه نمي شود، شخصيت گرايي و عقل در چشم داشتن، انحرافي بزرگ بود، كه همان روز اول ابن ميثم را قرباني كرد. او در صدد برآمد به نوعي رفتار زشت آنان را اصلاح كند به فكر فرو رفت و تصميم گرفت، فردا نيز به مجلس بيايد. روز بعد او با لباسي فاخر كه آستينهاي فراخي داشت و عمامه اي بزرگ بر سر به مجلس آمد. حاضران بپا خواستند و با عزت تمام او را به صدر مجلس بردند.در لابلاي مباحث علمي او نظرياتي سست ارائه داد،با اين حال حاضران جوابهاي او را صحيح تلقي كردند. چون نهار حاضر شد ابن ميثم را در بالاي مجلس جاي دادند. در آن هنگام آستين خود را با دست ديگر گرفت وگفت:اي آستين بخور!! حاضران با شگفتي تمام پرسيدند مقصود چيست؟ گفت:من همان دوست ديروزي شما هستم. اگر همين آستين و لباس نو نبود، اين احترامها را نمي ديدم.چون مقصود او را دانستند، متوجه عمل زشت خويش شده خجل و شرمنده شدند. | |

فعلا خداحافظ
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 13  توسط مدیریت وبلاگ : بابک بهمن خواه
|
|
شاگردي که شيفته ي استادش بود تصميم گرفت تمام حرکات و سکنات استادش را زير نظر بگيرد .فکر مي کرد اگر کارهاي او را بکند فرزانگي او را هم به دست خواهد آورد. استاد فقط لباس سفيد مي پوشيد شاگرد هم فقط لباس سفيد پوشيد ، استاد گياهخوار بود شاگرد هم خوردن گوشت را کنار گذاشت و فقط گياه خورد . استاد بسيار رياضت مي کشيد شاگرد تصميم گرفت رياضت بکشد و روي بستري از کاه خوابيد . مدتي گذشت . استاد متوجه تغيير رفتار شاگردش شد .رفت تا ببيند چه خبر است .شاگرد گفت : دارم مراحل تشرف را مي گذرانم .سفيدي لباسم نشانه ي سادگي و جستجو است . گياهخواري جسمم را پاک مي کند . رياضت موجب مي شود که فقط به روحانيت فکر کنم . استاد خنديد و او را به دشتي برد که اسبي از آن مي گذشت . بعد گفت : « تمام اين مدت فقط به بيرون نگاه کرده اي در حالي که اين کمترين اهميت را دارد . آن حيوان را آنجا مي بيني ؟ او هم موي سفيد ، فقط گياه مي خورد و در اسطبلي روي کاه مي خوابد . فکر مي کني قديس است يا روزي استادي واقعي خواهد شد ؟ | |
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 13  توسط مدیریت وبلاگ : بابک بهمن خواه
|