تبليغاتX
جزیره موفقیت

جزیره موفقیت

اشنایی با جدید ترین روشهای شاد زیستن وکسب موفقیت # توسط بابک بهمن خواه

زمان را ذخیره کنیم

Infowit – Creative Manager is a web-based project management software solution that allows clients, vendors, and agencies to communicate and collaborate on projects in real-time 24 hours a day. Estimating, Integrated Scheduling, Time Cards, Tracking, Client Review and Approvals, Asset Management, Contact Management and Prospecting, Financials, and more!

برنامه ریزی به معنی طراحی و تنظیم روش های رسیدن به هدف یا اهداف از پیش تعیین شده در محدوده زمانی مشخص است.اهمییت برنامه ریزی در علم مدیریت به اندازه ای است که جزء وظایف اصلی مدیر اورده شده و فرایند آن می بایست پس از تععین هدف,مشخص شده و به مرحله اجرا درآید.

در برنامه ریزی,نحوه استفاده از امکانات,سرمایه,نیروی انسانی,زمان و...مشخص می گردد.

ضرورت دارا بودن برنامه ریزی تنها در مدیریت و سازمان ها مطرح نیست,به طوری که انسانهای هدفمند نیز در زندگی شخصی خود از این ابزار کارامد استفاده می نمایند.

فرایند طراحی برنامه ریزی بستگی به اهداف و چگونگی ساختار آنها دارد.متآسفانه تعداد قابل توجهی از مدیران در کشورهایی که کمتر توسعه یافته اند به هنگام مواجه شدن با شکست,اهداف یا هدفگذاران را علت فرض می کنند در صورتی که باید ساختار برنامه ریزی و حسن اجرای آن را نیز مورد بررسی قرار دهند.به گفته اندیشمندی به نام ماری کراولی(مردم برای شکست برنامه ریزی نمی کنند بلکه در برنامه ریزی شکست می خورند)وتبعآ شکست در برنامه ریزی منجر به شکست در حصول اهداف خواهد شد.در علم مدیریت و فرایند برنامه ریزی,مدیریت زمان نقش بسیار مهمی دارد.

هر چه وقت مان را بهتر سازمان دهی کنیم,بهتر می توانیم از آن در جهت دستیابی به اهداف شخصی و شغلی مان استفاده کنیم. برنامه ریزی به معنی امادگی جهت تحقق اهداف است.مزیت بزرگ برنامه ریزی در یک سازمان این است که سازمان نجات می یابد و زمان بیشتری ذخیره می شود...

* تجربه در دنیای تجارت نشان داده است که هر چه تلاش بیشتری صرف برنامه ریزی کنیم در موقع اجرا و عمل زمان کمتری مورد نیاز است و در نهایت زمان ذخیره می گردد.*

(با تشکر از مجله موفقیت)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 22  توسط ریحانه  | 

هرگز نمی توانم هایت چندتاست؟!

من هرگز نمی توانم جلوی جمعییت صحبت کنم.من هرگز نمی توانم شاگرد اول بشم.من هرگز نمی توانم در کارم اول بشم.من هرگز نمی توانم چیزی رو بفروشم.من هرگز نمی توانم....

تا الان تو زندگیت چند بار به خودت گفتی نمی تونم؟هیچ میدونی هر کدوم از این نمی تونم هایت یک دروغ بوده که تحویل باورت دادی؟خبر داری این نمی تونم هایت فقط محمل و وسیله ای بوده اند برای اینکه تو رو در ناحیه ارامشت نگه دارند؟

من هرگز نمی تونم.

تو حتما می تونی.وقتی بتونی یک چیز رو تصور کنی مطمئن باش که می تونی اون رو انجام دهی.این قدرت انسان است و هر چیزی که بتونی تصور کنی که هرگز نمی تونی,همین که انجامشو تصور کردی,همین یعنی که ((میتونی)).

هیچ می فهمی چی شد!همه ی(هرگز نمی توانم های تو )در واقع همان (حتما می توانم هایت)هستند که خودت به سراغش نرفته ای.

تو پشت نمی تونم هایت پنهان شدی!پس خودت رو تصور کن که از پشت(نمی تونم)بیرون اومدی و شجاعانه استین همت برای انجام آن بالا زدی.تو رو به خدا دست از مقابله با رویاهایت بردار و آرزوهایت رو با گفتن(هرگز نمی تونم) عقب نزن!همین که می گی(هرگز نمی تونی)در واقع دلیل ,اینکه تو واقعا دوست داری اون کار رو انجام دهی!

بنابراین منتظر چی هستی؟مطمئن باش که میتونی.انجامش شاید سخت باشد و راحت نباشد اما با وجود آون تو تنها کسی هستی که باید ,کار رو انجام دهی.چرا که این رویای توست.مطمئن باش می تونی.یا حق...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 19  توسط ریحانه  | 

یک تجربه به ارزش زندگی!

از موقعي كه بخودم قول دادم كه ديگه غمگين نشم  چند ماهي ميگذره و تا حالا هيچ اتفاقي نتونسته بود منرو ناراحت كنه تا ديروز.
ديروز يكي از همكلاسي هاي سوم دبيرستانم رو تو اتوبوس بسمت مترو ديدم. وقتي ديدمش واقعا شوكه شدم.
اسمش رضا بود. اون زمان يكي از بچه هاي تر تميز و فوق العاده درس خونه كلاس بود. بطوري كه همه ميگفتن اين پزشكي قبول ميشه. وقتي ديروز ديدمش شده بود يه آدمه درب و داغون، افسرده و عصبي.تيك عصبي داشت. وقتي ازش پرسيدم دانشگاه چي قبول شدي اصلا انتظار نداشتم كه بگه 2 سال مردود شده! و حالا سربازه!
اون رضايي گه اونجوري درس ميخوند و هميشه نمره هاش بالا بود حالا حقش نبود اينجوري داغون باشه و ....
 وقتي رسيديم مترو خداحافظي كرد و شروع به دويدن كرد. همون طور كه ميرفت وايسادم و از پشت نگاهش كردم و بخاطرات سوم دبيرستان فكر ميكردم.ديگه اونروزهاي قشنگ و خاطراتش واسه من فقط يه غم بود. وقتي يادم ميومد زنگ ورزش هميشه رضا سر حال بود و تو فوتبال هم يه بازيكن خوب و ..... اصلا باورم نميشد كه اين كسي كه من ديده بودم همون رضا باشه.
همين طور دويد و دويد تا پشت اتوبوسها ناپديد شد و فقط يه خاطره ي بد از اونروز تو ذهن من گذاشت.
مهم نيست که غمگينم...
                                                مهم اينه که الان پر از تجربه ام
مهم نيست که يدونه غصه دارم...
                                               مهم اينه که يه عالمه بهانه دارم براي لبخند زدن

لبخند ميزنم و رضا رو بخدا ميسپارم شايد بخت بزرگتري در انتظارش باشه.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 18  توسط   |